
بـزن بــــه سـلامـتـي حـرفـهـاي دلـت کـــه بـــه کـسي نـگفتي...
بـزن بـــه سلامتي اينکه کوه درد بودي ولي دم نزدي...
بزن بــه سلامتي تنهايي هات ولي تـنـهايي رو دوست نداشتي...
بزن بـــه سلامتي آرزوهايي که نتونستي لمسشون کني...
بزن بـــه سلامتي عشقي که طالعش به اسمت نبود ولي هنوزهم دوسـش داري...
بزن بـــه سلامتي شبهايي که تو تنهاييهات گـريه کردي ولي نميدونستي براي چي...
بزن بـــه سلامتي دوست و آدمهايي که از پشت خـنجر زدن...
هنوز مست نشدم نگاه مي کنم به انتهاي شيشه و آخرين پـيکم
ولي هنوز حرف دارم...

ايــــــن روزهــــــا اگــــــه کــــسي گفــــت:
”من عـــاشـــقـــتــــم”…
بـــپــــرس: تــــا ســــاعــــــت چنـــــد....؟

به یاد خواهی آورد
روزگاری خواهد رسید . . .
همچنان که در آغوش دیگری خفته ای ، به یاد من ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی
دلت هوایم را خواهد کرد . . .
به یاد خواهی آورد باهم بودن هایمان را . . .
به یاد خواهی آورد خنده هایم را . . .
به یاد خواهی آورد اشک هایم را . . .
به یاد خواهی آورد آغوشم را . . .
مطمئنم در آن لحظه در دلت می گویی : من آغوشت را می خواهم . . .

آمـوخـــتـم خـواسـتـن توانـستـن نـیـــسـت...
خـواستـن گـــاهی داغیسـت کـــه تــا ابـد در دل مـیـمـانـد...

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …
دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است
دلم برای کسی تنگ است که می دانم دوســتـم نـدارد...
مـن فـقـط عـــــاشـق ایـنـم حـرف قـلبـتـو بـــدونم
الکـی بگـم جــداشـیم تـو بـگـی کـه نمـیتـونـم
مــن فـقـط عــاشـق ایـنـم بـگـی از هـمه بـیـزاری
دو سـه روز پــیـدام نـشـه تــا بـبـینـم چــه حـالی داری
من فقط عـــاشـق ایـنـم عــمری از خـدا بـگـیـرم
انـقـدر زنــده بـمـونـم تــــا بـه جـای تـو بـمـیـرم
مــــن فـقـط عــاشـق ایـنـم روزایــی که با تو تنهام
کــــار و بــار زنــدگــیــمـو بـذارم بـرای فـردام
مــن فـقـط عـاشـق ایـنـم وقـتـی از هـمـه کـلافـه ام
بـشـیـنـم یــه گـوشـه دنــج مـوهای تـورو بـبـافـم
عــاشـق اون لـحـظـه ام کــه پـشـت پـنـجـره بـشــیـنـم
حـواسـت بـــه مـن نـبـاشـه دزدکـی تـورو بـبـیـنم
مـن فـقـط عـــاشـق ایـنـم عـمـری از خـدا بـگـیـرم
انــقـدر زنـده بـمـونـم تـــا بـــه جـای تـــو بـــمــــیـرم
این آپ تقدیم میکنم به کــسی که خودش مـیدونـه چــــــقــــدر دوســـــش دارم
عــــــاشـقــتـــــــــــــــــــــــم ...

می ترســــــــــم از این کـــه...
روزی ... جــــــــــــــایی ...
مــــــن و تـــــــــــــــو ...
خـیــلــــــــــی دور از هـم ...
شـب و روز در آغـوش یـک غـریـبـه ...
بی قـــــــــرار هم بــــــــــاشیـم ...
بعد از هـــــــــــر هم آغــــــــوشی ...
بـــه یـــــــــــاد آغــــــــوش هـم ...
بی صـــــــــدا گـــــــــــــریــه کنیمــ

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
چقد سخته تو باشی و نشه من عاشقت باشم
کنار بوسه های تو باید پنهان و پیدا شم
چقدر خوبه تو می دونی یه احساسی بهت دارم
می خوام دل ، بند تو باشه ، نمی خوام باز تنها شم
شاید دست خدا بوده به تو افتاده کار دل
خدا شاید کاری کرده پیش چشم تو زیبا شم
هوای قلب من خیلی شده حال و هوای تو
یه حس مبهمی دارم ، دلم می خواد لیلا شم
می خوام حرفی بگم شاید تو هم قلبت هوایی شه
نمی خوام حتی یک لحظه ، اگر ، اما ، زیرا شم
یک فکرایی ، یک حسایی ، عجیب و گنگ و نا مفهوم
با حس خوبی که دارم باید هر لحظه بودا شم
این حس لعنتی با من زیادی گیج و درگیره
حیا رو بی خیال باید تو این حرفا و بیت ها شم
دوست دارم مثل پروانگی های دل عاشق
می خوام آروم و آهسته این احساس و پذیرا شم

| ϰ-†нêmê§ |